نمی دونم به کجای زندگی رسیدم که فکر می کنم سرم به تنم سنگینی می کنه ، دقیقا حال یک ماهی توی آب رو دارم ، دقیقا حال و دست پا زدن ،البته برای مردن ، ماهی باشی و توی آب خودکشی کنی خیلی حرف داره ، میخام بگم یک ماهی ام که دارم خفه میشم و داری نگاهم می کنی ، داری دست پا زدنم رو می بینی و می گذری، میخام بگم هیچ چیزی خوش آیند نیست نه فکر به گذشته های دور ، نه آینده ای که نمیشه بهش دلخوش بود ، کجای جهانم رو به آتیش کشیدن که نمی دونم از سر می سوزم یا پا ، کجای زندگیم رو گره زدن به غم که دست گره گشاترین دعاها هم بازش نمی کنه ، چشم هام رو به کدوم جاده دوختن که هیچ عابری از اون سمتش به داد من نمی رسه ، به کدوم دل ، دلم رو بستن که دلبستگی داره از پا درم میاره ، به کدوم گوشه ای از دلت سنجاق شدم که حتی حسش نمی کنی، من یک زخمم ، زخمی که دست های هیچکسی خوبش نمی کنه ، دست هات چقدر دورند ، چقدر دیر کردند ، زندگی داره هر صبح بدون دیدن تو من رو مجبور می کنه مرگ رو تجربه کنم ،دلم رو بستم به نخ بادبکی که هیچ وقت برای من نساختی ، چشم هام رو دادم نمکی سر کوچه شاید دیگه جهانی برای دیدن نداشته باشم ...
برچسب:
نویسنده: کیارش نوروزی