كاش خدا حضور فيزيكي داشت ،كاش دست داشت ،پا داشت ،كه مي شد وقتي دلت مي گيره محكم بغلش كني ،كه وقتي احتياج داري فيزكي دست هاش توي دست هات باشه ، وقتي از همه چيز فرار مي كني پا به پاي تو از حاشيه هاي دنيا فرار كنه به جاده خاكي هاي آرامش ، كاش خدا با زبان حرف مي زد ،يعني اينجور بود مي شد دلداري كامل گرفت ،هر چند ميشه از نگاه خدا آرامش گرفت ولي آدم ها گاهي احتياج دارند به يك همزبون ، يك همزبون مثل خدا كه براشون حرف بزنه ،اصلا حرف حرف مياره ،هي تو حرف بزني و خدا حرف بزنه و شب تموم نشه ،اين يعني يك دلخوشي كامل ، اين يعني آرامش محض ... ،