یه وقت هایی درد مثل یک زلزله آواار میشه روی سرت ، روی زندگیت ، روی روح خسته ات که نمی دونی چطور هضمش کنی ،زندگی همیشه بعد از آوارخیلی سخت می گذره ،می خام بگم میون این همه دردهای داشته و نداشته آوارشدی روی زندگیم ،کاش فقط آوار می شدی ،میخام بگم دیگه تحمل حرف هات رو ندارم ، تحمل هیچ چیزت رو ندارم ، نه محبت های الکی ات ، که حتی اگر واقعی هم بود با هر نیش و کنایه همه رو هیچ کردی ، از دوست داشتن های راه دورت که بعد از هردعوا زهرمارم کردی ، از... ،بی خیال آقای سین مگه زندگی تو این دوره زمونه چه ارزشی داره که بخاطرش بشینم از این چند روز باهم بودن و نبودنمون گلایه کنم ، شما هم یک مرد مثل همه ی مردها باشید تلخ و دوست نداشتنی که هر وقت اراده کردید چشم هایتان را ببندید و صدایتان را بلند کنید ،که دم از نماندن بزنید و آنقدر تلخ باشید که طعم تمام عسل های جهان برای شیرین کردنتان کم باشد ...