حس يك بچه ي سر راهي رو دارم كه مادرش از همون بدو جنين بودنش دوستش نداشت ، هي همش توي طول اين مدت بارداري سعي داشت با راه هاي مختلف از شرش خلاص بشه ، توي اين چند ماه هي قرص مي خورد و انگار اين بچه قرار بود به دنيا بياد ، هر روز به شكمش ضربه مي زد با زخم زبون يا مشت ،اما بچه آخرش به دنيا امد و گذاشتش سر راه و بالاخره خلاص شد ، بدون اينكه بپرسه اين بچه از ادامه ي زندگي راضي هست يا نه ؟ ،بدون اينكه بپرسه اين بچه علاقه اي به بي مادري داره يا نه ، بدون اينكه بدونه و درك كنه مادرٍ بدون بچه همون بهتر كه به دنيا نياد ، همون بهتر كه نفس نداشته باشه ،همون بهتر ك توي شكمش مادرش بميره به جاي دنيا اومدن ،واقعا از دوست داشتن هاي اين دنيا سر در نياوردم ، درك نمي كنم وقتي يك نفر دوستمون داره چرا هي راه هاي مختلف رو امتحان مي كنه براي كنارگذاشتن مون ، چرا وقتي دوست مون داره علنا خرابمون مي كنه ،به اين نتيجه رسيدم وقتي دو نفر آدم توي يك رابطه روشون به هم باز مي شه و هر چيزي مي خوان بدون دليل و مدرك ميگن پايه هاي دوست داشتن رو خراب مي كنند و خيلي زمان مي بره تا درست بشه و شايد اصلا درست نشه ،چون ممكنه كسي كه الان بهت مي گه تو فلان جور هستي حتما فردا توي زندگي مشترك هم اين رو خواهد گفت ، من يك بچه ي سر راهي بودم كه تو از اول دوستش نداشتي و بالاخره گذاشتيش سر راه ...